کیارش پسری از دیار آفتاب و دریا

 

                         

zibazibazibaظهذشzibaziba ziba

 

 

 

[ جمعه 27 بهمن 1391 ] [ 9:13 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

تولدت مبارک

پسر قند عسلم ٤ سالگیت مبارک. قراره فردا تو مهدکودک تولدت رو جشن بگیری. پس تا پست بعد که عکسات رو میذارم ............

[ جمعه 9 اسفند 1392 ] [ 12:07 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

نقاشی روی صورت

کیارش جونم یه روز تو سالن شهرک برنامه گذاشته بودن برای نقاشی روی صورت کوچولوها به شکل حیوانات، شما هم با بابایی رفتین اونجا. اینقدر هم ناز شده بودی که می خواستم درسته بخورمت هر چند فکر کنم شما داشتی ما رو می خوردیچشمک

 

 در حال شکار بابا آرش

بقیه عکسا...........


ادامه مطلب

[ دوشنبه 23 دی 1392 ] [ 9:07 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

عزیز من امسال خرداد ماه عمه صفورا هم عروسی کرد . واسه عروسی پارچه دادیم برات کت و شلوار دوختن . واسه بار اول که تو مغازه آقای سالاری تنت کردی کلی ذوق کردی مژه، تازه از چند تا دختر خانم هم که اونجا بودن کلی خجالت کشیدیخجالت،  آخه بچم فکر کرده داره میره خواستگاری که رنگ به رنگ میشدنیشخند 

یه روز که مامان خونه نبود بابایی هم کت و شلوار رو تنت می کنه و با موبایلش ازت عکس می گیره این هم عکس داماد کوچولو

ایشالا کت و شلوار دادمادیت پسرک نازم

[ يکشنبه 22 دی 1392 ] [ 9:16 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

سواری به شیوه کیارشی

کیارش جون خیلی شیطونیا. از مسافرت مشهد که برمی گشتیم تو راه آهن از قطار که پیاده شدی انگاری دیگه حال راه رفتن نداشتی  با خودت فکر کردی چه کنم چیکار کنم؟ یه سواری توپ پیدا می کنی و میشی سوژه واسه عکاسی مامان، البته این سواری یه کم متفاوته می دونی از چه لحاظ متفکر


ادامه مطلب

[ يکشنبه 22 دی 1392 ] [ 8:59 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

دیدار هر ساله با ضامن آهو

مامانی جونی سلام سلام

بعد از مدتها اومدم تا انشاا... از این به بعد به روز باشیمچشمکنیشخند

پسر نانازم  از وقتی به دنیا اومدی دوست داشتیم حداقل سالی یه بار بریم پابوس امام رضا(ع)، اولین سفرت تو پنج ماهگی بود و آخریش هم خرداد امسال. تو این سفر آقاجون علی هم باهامون همراه بود. اینم از عکسای گل پسری


ادامه مطلب

[ سه شنبه 17 دی 1392 ] [ 15:15 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

وقتی یه فرشته مهربون به آسمونها پر می کشه

پسر جونم سلام . می دونم خیلی وقته واست مطلبی نذاشتم. کلی شرمنده روی ماهتم. انشاالله تو یه فرصت مناسب همه خاطرات این چند ماه رو می ذارم.

گل کوچولو و عزیزم ، من یه مامان بزرگ مهربون و ماه داشتم که بی بی زیبا صداش می کردیم. شما هم اون رو همین طوری صداش می کردی و خیلی دوستش داشتی. آخه اون عاشق بچه ها بود. همیشه وقتی می رفتیم پیشش شما رو دستاش رو بوسه می زدی. اما این بی بی نازمون روز یکشنبه  هفته پیش ساعت نه شب پر کشید و به آرزوی دیرینه اش رسید. بعد از مراسم تدفین بی بی ازم پرسیدی مامان چرا گریه می کردی؟ گفتم عزیزم آخه بی بی زیبا رفته پیش خدای مهربون. وقتی فهمیدی که نمی بینیش دلت گرفت و بغض کردی. پنج شنبه هم که می خواستیم بریم سر قبرش، گفتم مامان داریم میریم پیش بی بی زیبا. گفتی مامان ما بی بی رو می بینیم؟ گفتم نه عزیزم ، با بغض برگشتی گفتی مامان اگه نریم پیش بی بی زیبا و ما رو نبینه ناراحت میشه ها. الهی قربون اون دلت بشم. اما الان باور کردی که دیگه بی بی پیشمون نیست.

[ يکشنبه 19 آبان 1392 ] [ 0:36 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

مراسم ترحیم زن عموی مامان و شیطونیای شما

کیارش جونم جمعه شب زن عموم به رحمت خدا رفت. خدا بیامرزدش ،خانم مهربونی بود.  همیشه محرما مخصوصاً روز تاسوعا یه سر به عمو و زن عمو می زدیم. امسال هم همگی روز تاسوعا خونشون بودیم. زن عمو از قبل واسه همه خوردنی های خوشمزه درست می کرد. دیروز که رفتیم خونشون جاش خیلی خالی بود. اما بگم  ازشما که خیلی شیطونی کردی . مثلاً چون تو آرامستان بندر آلاچیق دیده بودی می گفتی مامان بریم اون ور پارکه بریم بازی ( آخه پارک ساحلی ولایت که می بردیمت از همین نوع آلاچیقا داره). هر چی بهت می گفتم گوش نمی دادی. تو ماشین هم با غزل لج و لجبازی راه انداخته بودین. غزل می گفت شیشه ها رو بکشین بالا شما می گفتی بکشین پایین. کلی از این دست دعواها با هم داشتین. تازه گیر سه پیچ داده بودی که آینگ بذارین (آهنگ بذارین).

[ دوشنبه 21 اسفند 1391 ] [ 19:13 ] [ مامان ]
[ موضوع : خاطرات مامانی ]

[ ]

تولدت مبارک

تولدت مبارک نازنین پسر گلم

[ چهارشنبه 9 اسفند 1391 ] [ 0:31 ] [ مامان ]
[ موضوع : ]

[ ]

صخره نوردی

کیارش جونم واسه خودت یه پا ورزشکاریــــــــــــــــــــــــــــــــا. این هم عکسات


ادامه مطلب

[ جمعه 27 بهمن 1391 ] [ 9:12 ] [ مامان ]
[ موضوع : آلبوم عکس ]

[ ]

وقتی زن دایی رو تهدید می کنی

سلام عزیزم. آخر هفته گذشته رفته بودیم سیاهو آخه این موقع از سال هوا اونجا عالیه و هم برداشت محصول باغ آقاجو ن اینا. بابایی هم رفته بود باغ واسه کمک کردن البته به همرا شازده پسر. اونجا کلی بازی کردی و بهت خوش گذشته بود. دم غروب بود که عمو تو رو از باغ آورد خونه آقاجون. حسابی هم گشنه بودی. خاله واست نون پنیر گرفت. بعد هم یه عالمه ذرت درست کرد که شما نوش جان کنی. ذرتا رو بردی کنار کامپیوتر و مشغول دیدن کارتون پلنگ صورتی شدی. اما از فرط خستگی آقا پسرم خوابش می بره. یکی دو ساعت بعد بابایی از تو باغ بهم زتگ زد و گفت آقاجون اینا می خوان کباب چنجه درست کنن من هم برم. من هم رفتم اونجا. جات خالی مامانی. البته عزیز جون زحمت کشید و واست جیگر و گوشت گذاشت که بعداً واسه شما هم کباب کنیم. وقتی برگشتم زن دایی گفت موقعی که ما تو باغ بودیم ، شما از خواب بیدار شدی و گفتی....


ادامه مطلب

[ شنبه 21 بهمن 1391 ] [ 23:57 ] [ مامان ]
[ موضوع : خاطرات مامانی ]

[ ]

صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 صفحه بعد